تبليغاتX
آیینه رویا

آیینه رویا

حرفهایم را که نمیشنوی لااقل کمی مرا بخوان

 بی مقدمه

 باید بگم که بابت پست قبلی و نگران کردن دوستانم خیلی خجالت زده ام .بنده  از همین جا رسما اعلام میکنم هیچ وقت هیچ وقت هیچ کسی نگران من نباشه چون اگرچه ظرافت و زنانگی در من بیداد میکنه اما به وقتش از هزاران مرد قوی ترم و این رو کسانی که من رو از نزدیک میشناسن بهش ایمان دارند.

                                               رویای شبانه بودن خوشبختی مضحکی ست  که

و اماشعر :

چرا بیقرار نباشم ، وقتی

چنین دزدانه از شلال گیسوانم بالا میخزی

و به سیبک حوایم دستبرد میزنی  

چگونه  آرام باشم ، وقتی

 با دستانت ؛آن بلدهای راه ؛

پیچ و خمهایم را ساده به اکتشاف میرسی

چرا از تو نترسم

وقتی

از گردنه ام جسورانه بالا میروی

و بی اجازه

لاله های  روییده بر شقیقه ام را میچینی

بگو چگونه بیتاب نباشم 

 وقتی میدانم

با طلوع خورشید فردا

دوباره رویای شبانه ات را فراموش خواهی کرد.

                                                            *********

      گنجیشککِ جز قفس ندیده پر نمیخواد برو

زندونیِ دنیا رو ندیده در نمیخواد برو

صد بار برای بودنت بدون تو جنگیدم

نه دیر شده  یه مُرده که سپر نمیخواد برو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رویای شبانه   | 

تمام روز در آیینه گریه کردم

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل

که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور  جنینی را

دنبال میکند

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه میآمیزد

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های

خوشبختی -

و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش – ای نعل های

خوشبختی -

مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره های خون تازه میآراید

                                                                                       فروغ فرخزاد

                                                           انتخابی بود برای حال وهوای مزخرف این روزهام

روزهای بد و بدتر تمام نمیشوند . آنقدر آشفته ام که حاضرم سرم را روی شانه های دشنم بگذارم و های های گریه کنم .............آه لعنت به .......

چه فرقی داشت

 اینکه من جنونم را روی تو طرح میزدم

یا تو  تنهایی هات را بر تاروپود من میبافتی

این گبه از سرانگشتهای خودخواه  ما

رنگ خون گرفته بود

باید به فکر طرح دیگری می بودیم . 

 ****

وبلاگ دیکتاتوری با چشمهای قهوه ای (باران رویا )تعطیل شد به زودی اینجا هم ............

راستی تا یادم نرفته  : از تایید کامنتهای بی ادرس معذورم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رویای شبانه   | 

چهارگاه شانه هایت

می نوازی ام

در چهارگاه شانه هایت

تا در

شهرآشوب پیرهنت

فقط شور بزند مضراب ریز دستهایم

مانده ام چگونه روسپیان  شهر

با  شش و هشت دامنشان

اینچنین ساده از حنجره ات  

آواز آه بیرون میکشند .

پ.ن : حتما میدونید چهارگاه و شور .....دستگاههای موسیقی هستند .

 

و شعر دوم که ......

پیچیده به دور شعر من پیچک تان

باران ترانه ای و من چک چک تان

افسوس نمی برید بی چتر مرا

یک روز به شعر دونیِ کوچک تان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رویای شبانه   | 

در بود و نبودت طعم تنهایی گس است

 هستی هم نیستی

امشبت را به من بده

میخواهم کمی تنها باشم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رویای شبانه   | 

این یک شعر نیست

بیا

تکه کیک تنهائیمان را

 ببَریم روی چمنها 

 دوتائی بخوریم .

و برای باز هزارم 

پشت درختها چشم بگذار

و هزار بار گم کن مرا .

من راه خانه را بلد نیستم

 من فقط

کیک درست کردن بلدم .

                                                         *********

چند ماه پیش بود که که برای یه کنگره روانشناسی تو ایتالیا ثبت نام کردم .  فکر میکردم گرفتن ویزای شینگن اون هم با دعوتنامه ای که از طرف کنگره به کنسولگری ایران با کلی دردسر ارسال شده بود کار ساده ایه ، اما وقتی با خیل مسافرهایی که شب رو پشت در کنسولگری میخوابیدن و حتی یه جواب درست نمیگرفتن روبه رو شدم تازه فهمیدم که ما کجا هستیم و اونا کجا هستند  .

نمیدونم چرا دارم اینا رو اینجا مینویسم قاعدتا این قضیه به کسی ربطی نداره و احساس همدردی کسی رو هم برنمی انگیزه اما اونقدر حس بدی نسبت به این موضوع دارم که فکر میکنم نوشتنش میتونم کمی راحتم کنه .

خلاصه بعد از کلی دوندگی و مدارک جور کردن و پرینت بانکی و مدارک مالکیت منزل .......... بالاخره اجازه ورود به داخل کنسولگری بهم داده شد . اولین چیزی که خیلی تو ذوق میزد اون نگهبان ایتالیاییه جلوی در کنسلوگری بود که وای همچین به ما ها  نگاه میکرد انگار که با یه مشت انسان اولیه بی تمدن روبه رو شده . خلاصه اینکه احساس بدی داره وقتی تو ایرانی هستی ،با تمدنی، با فرهنگی ،ولی بهت به چشم یه وحشی که همین الان از جنگلهای آمازون فرار کرده نگاه میکنند حالا بماند که بقیه کارمندهای سفارت چه طوری بودند و چه هفت خوان رستمی رو جلوی پای ما گذاشتند . خلاصه اینکه تو همه اون روزهای دوندگی برای ویزا اولین جمله ای که بهمون میگفتند و اولین حرفی که زده میشد این بود که چه تضمینی هست که شما برید و برگردید به کشور خودتون . وقتی این رو میگفتند آی من میسوختم آخ درد داشت این حرف ، 

با خودم دارم فکر میکنم شاید من زیادی رو ایران تعصب دارم  شاید اون فرهنگ و تمدنی که من دارم ازش دم میزنم با کوروش مرده و نابود شده . نمیدونم شاید بهتره بیشتر چشمام رو باز کنم آخه من دارم تو کشوری زندگی میکنم که مثلا وقتی  ماشینت رو جلوی در خونه ت پارک میکنی میری برمیگردی میبینی یه خط گنده سرتاسر ماشینت کشیدن . اونوقته که باید بگی آره خودمون کردیم که لعنت بر خودمون باد .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رویای شبانه   | 

نردبان

 

باید برایش انار بچینی

بیا ، روی شانه هایم بایست

زیر پایت را نگاه نکن ،

 تا

نلزرد دلم

میخواهم

نردبان بهتری  باشم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رویای شبانه   | 

من برگشتم

آه ای زندگی این منم که هنوز، با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که بند پاره کنم ،نه بر آنم که از تو بگریزم

فروغ فرخزاد

کلی دلم برای اینجا تنگ شده بود. تصمیم گرفتم  هرزگاهی دردو دلم رو اینجا بنویسم .چند نفر دوست نزدیک بیشتر نیستند که آدرس اینجا رو بلدهستند. خب پس من هم از این به بعد فقط برای اون چند نفر مینویسم تا دیگه گله و شکایت نکنند که من از خودم بیخبر میگذارمشون .تصمیم داشتم بنویسم : بیشتر از یک ماهه که بیماریهای مختلف امونم رو بریده و دیگه فقط مونده آنفولانزای خوکی بگیرم تا کلکسیون بیماریهام تکمیل بشه .میخواستم بنویسم اول مهر به امید خدا یه سفر پیش رو دارم ولی نمیدونم چرا هر وقت بحث رفتن که میشه دلم میگیره . میخواستم بگم خیلی مسخره ست ولی من ایران رو با تمام بدیها و بدبختیهاش دوست دارم .تصمیم دارم اقرار کنم که روانشناسها هم دلشون میگیره . میخوام بگم خیلی وقته سراغ سازم نرفتم .میخواستم  بنویسم حق بااون شاعر بود: نه من با این سفرها مارکوپولو میشم و نه تو با این شعرها حافظ . میخواستم بگم فقط تو میدونی این روزها چقدر کم حوصله ام .هوس کردم بگم دلم برای چای و قلیون عطر خوش نعنا تنگه ......... اصلا ولش کن انگار تو خیلی وقته خوابت برده .......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رویای شبانه   | 

زهره

پاییزو زمستان سال ۸۷ نیمسال سختی برای من بود . مشغله ها و گرفتاری های سفرهای کاری و تحصیلی از یک طرف و یکی یکی از دست دادن دوستانم از طرف دیگه باعث شده بود بیش از حد احساس تنهایی کنم . عزیزی گفت ببخش رویا خیلی این روزها گرفتاریهای فکری و کاریم زیاده . یکی دیگه گفت خب تو دوری و از دل برود هر آنچه از دیده رود و زهره ی عزیزم بی هیچ بهانه ای از من دور شد البته دوستانم حق داشتند چون من هیچ وقت ثابت در کنارشون نبودم و صد البته هرکدوم بهونه های خودشون رو برای تنها گذاشتنم داشتند . من به خواست همه ی اونها احترام میگذارم و امیدوارم اگه گذرشون به اینجا افتاد نوشتن این مطلب رو مبنی بر اعتراض ندونند  . به خدا که بیشتر دارم  دلتنگی اشون میکنم تا چیز دیگه  .

برای زهره ی بدم که هر کس من رو شناخته و دوستم داشته زهره رو هم .....

تصمیم بگیر بد نباشی زهره

جاری بشوی و سد نباشی زهره

غرق است دلم میان دریای دلت 

پس سعی بکن که مد نباشی زهره

این یکی هم از طرف زهره خودم برای خودم نوشتم .

هی درس بخوان که رد نباشی رویا

آدم بشوی و بد نباشی رویا

لیلای دلم نصیب عین الله نیست

کافیست تو هم صمد نباشی رویا

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رویای شبانه   | 

 

سلام . امیدوارم  سال جدید برای همه دوستای خوبم در درجه اول مملو از سلامتی و در وهله بعدی سرشار از شعر باشه .اینم یه رباعی جدید که همین دیشب نوشتمش . هرچند برای اینجا کسی رو خبر نمیکنم اما امیدوارم همین تعداد دوستانی که خودش زحمت میکشن میان سر میزنن از کار خوششون بیاد.

گفتی که غزل غزل برایت باشد

شاعر بشود و در هوایت باشد

او رفته غزل بچیند اما فی الحال

شاعر و رباعی اش فدایت باشد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رویای شبانه   | 

تنهایی من در یلدا

غربت و تنهایی درد بزرگیه که در بلندی شب یلدا  بیشتر حس میشه ......

 

حالا خیال شهر پر از برف شادی است

سرخ اند گونه های من و این انارها

فالی بگیر حضرت حافظ . نشسته اند

امشب کنار سفره ی ما بی بهارها

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رویای شبانه   |